شنبه 10 اسفند1387
فرار به دام
بروی صندلی نشسته است، چشمانش جایی را نمیبیند .ترسی مبهم وجودش را فرا گرفته .
اتاقی خالی ،در مرکز آن یک میز و دو صندلی روبروی هم و لامپی که به طور محسوسی پایین آمده است .
مردی میان سال و تنومند وارد اتاق میشود ، به همراه کیف دستی که آن را روی میز پرت میکند .
با چند سئوال آغاز میکند ،سئوالات ساعتی طول میکشد ، هر دو خسته شدهاند .مرد کلافه میشود ،تن صدایش کم کم بالا میرود تا به فریاد تبدیل میشود .
ضبط صوت را خاموش میکند .از صندلیش بر میخیزد و به طرفش میرود ، با ضراتی بروی صورتش به زمین میافتد .
مرد از درون کیفش وسیلهای در میاورد و دو ناخن از دست چپش را میکشد ، فریاد میکشد .
مرد جواب میخواهد و هر چه زمان میگذرد عصبی تر میشود .تمامی صورتش را خون فرا گرفته ،یادش نمیاید چند ساعت زیر شکنجه است .
فقط میخواهد همه چیز تمام شود ،فقط تمام شود .
از طرفی بعد از تحمل اینهمه سختی چیزی برای گفتن به این خوک ندارد .
با ضربهای به سرش بی هوش میشود .
چشمانش را باز میکند ،زنی با لباس مرتب در حال پاک کردن خون از روی صورتش است .نفس عمیقی می کشد .مرد گوشه اتاق در حال قدم زدن پک عمیقی به سیگارش میزند .به سرعت به سمتش میرود .زن مانع او میشود .مرد را از اتاق بیرون میکند .
زن روی صندلی مینشیند .با مهربانی برایش توضیح میدهد برای خلاص شدن از این وضعیت باید همکاری کند .او نمیتواند زمان زیادی از دست مرد راحت باشد .
این تهدید است یا دلسوزی ؟ ذهنش کار نمیکند و قاعدتا تمایل به خوشبینی دارد .
نرمی صدای زن او را تحت تاثیر قرار داده .به نظرش زن قصد کمک کردن دارد .
حداقل او را از زیر شکنجه نجات داده...
شروع به صحبت میکند .با صدایی ارام و گرفته .بعد از هر جواب ،سوالی دیگر در انتظارش است .
زن دست آسیب دیده او را بانداژ میکند .
از روی صندلی بلند میشود و از اتاق بیرون میرود .
به فکر فرو میرود و نفسس عمیقی میکشد .
زن با مرد تنومند بلند میخندند و از نتیجه کار خود خرسندند .
پ.ن :این متن را جور دیگری بخوانید .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
یکشنبه 1 دی1387
چرخ و فلک
- بهروز دستش را به سمت بازوی رضا دراز می کند.
- دست بهروز در حال نزدیک شدن به رضا است.
- رضا در حالی که به همراه بهروز سوار بر چرخ و فلکی
در شهر بازی هستند نظاره گر نزدیک شدن دست بهروز به سمت بازویش است.
- فرهاد که از سوار شدن بروی وسیله تفریحی می ترسد در حالی که دوربین فیلم برداری در دست دارد از بهروز در حالی که دستش را به سمت بازوی رضا دراز می کند فیلم برداری می کند.
- فرهاد از فاصله 300 متری که باجه فروش بلیط قایق سواری در شهر بازی است به سمت چرخ و فلک می رود و در عین حال فیلم برداری می کند.
- من در حالی که روبروی تلویزیون نشستهام تصویری را میبینم که در آن چرخ فلکی در حال چرخیدن است و دو نفر در آن نشسته و در حال انجام کاری هستند.
- تو در حالی که نوشتهای را می خوانی سعی در تجسم کردن من در حالی که روبروی تلویزیون نشسته و در حال دیدن تصویری که در حال نزدیک شدن به چرخ و فلک است هستم.
- این تصویر توسط فرهاد فیلم برداری شده است.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
شنبه 6 مرداد1386
نقاشی...
سلام.زیر بقلاش تا نزدیکای کمر بند پوسیدش خیس بود .اونو یه پنج سالی داشتش.دوستش داشتم اخه وقتی باهاش کتک می خوردم جاش تا چند روزی می موند و شبای که بابا نبود منو یادش می نداخت.کمکم تمام رفیقام به قهرام عادت کردن.اونا که چیزی نمی گن.اما من کلی حرف دارم واسشون بزنم.فکر نکنی من دیونما نه.تو تلوزیونم یه مرده داشت با عکس زنش حرف میزد.خوب عکس با رادیو دو موج فرق می کنه؟تازه رادیو هرفم می زنه.
امروز روز پدر بود.خانوم گفت یه هدیه بدین یا یه نقاشی بکشین.من که چیزی نداشتم به بابا بدم.عکسشو کشیدم کادو کردم دادم بهش .اول خوش حال شد.اما نمی دونم چرا یهو عصبانی شد با دوستم منو زد.البته این سری دوستم منو کبود کرد.
فکنم می خواست بگه که بیشتر دوسم داره!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
شنبه 10 تیر1385
حرامزاده
به کودک حرامزاده اش نگاهی کرد ,از چشمانش اشک سرازیر بود.ساعت ها بود که کودک می گریست.
کاش انقدر گریه می کرد که می مرد.نگران اینده ,مردد به جبر سرنوشت...
ساعت ها بود که مادر می گریست,بیست و دو سال زحمت و حالا هیچ.اشک از چشمانش سرازیر بود.
طناب دار به گردنش نشست,چقد مناسبش بود,
او باید قصاص می شد.
به جرم گناه یا به جبر گاه,حال چه تفاوتی می کرد.
مادر جان دادن حرام زاده اش را تنها نظاره می کرد...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
شنبه 3 تیر1385
لعنت به عشق...
پسرک پرسید چه شرطی؟
گفت:اگه می خوای باهات بمونم باید مثل سگ برام پارس کنی!
تاملی کرد و سه بار پارس کرد.بعد خودش انداخت جلوی پاش روی زمین غلتید و با زبونش کفشاشو تمیز کرد.
پسرک زانو زد و گفت حالا باهام می مونی؟
باید چی کار می کرد؟
رفت لب پنجره در حالی که زیر لب با خودش می گفت:
لعنت به عشق...
حالا اون داشت به ارومی و با لذت خودش رو پرت می کرد پایین.
کات... سکانس بعد تو جهنم.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
پنجشنبه 4 خرداد1385
واقعیتی از جنس سایه!
ظهر وقتی افتاب بالای سرش امد گفت شکار موش کار عاقلانه تریست.
پ.ی:بهم می گی چرا قالب بلاگت اینطوریه بهت میگم اخرین باری که شاعر دیدی کی بود.
بهم میگی چند سالته بهت می گم بیست و دو ساله که چشم از جهان فرو بستم
و به انتظار مرگم.بهم می گی نا امیدی بهت میگم اگر نا امید بودم چرا فریاد می نویسم.
پ.د:اگه اسم یازده نفری که تو این هفته بهت گفتن هی محمد تو چقدر بی روحی با این که
تمام سعی تو کردی که بچه با حال باشی جلوی چشات رژه برن چی کار می کنی؟!!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
سه شنبه 26 اردیبهشت1385
تنهایی...
دخترک امد و به اتاق سیاه تنهاییش سبز رنگ ملایمی زد.
حالا خود را پیدا کرده بود .اوج از ان او بود.
صبح سبزی دختر روی تخت شاهد اخرین عاشقانه اش بود.
برای این که تنهایی بماند گفت دوستت داشتم...
و حالا دوباره...!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
پنجشنبه 7 اردیبهشت1385
یک عاشقانه ناآرام برای سال سگ!
تغییراتی در وضعیت جسمیاش دیدهبود که فرا رسیدن زمان ازدواجش را نوید میداد.
از این بابت خیلی خوشحال بود.
*
مدتی بود که به دیدار پنهانی چشمهایی عادت کردهبود که هر روز او را میپاییدند.
نزدیک شدن به آن چشمها کار آسانی نبود؛ خون بود که موج میزد از آن نگاهها و قلبش گاهی اوقات یاریاش نمیداد.
*
قرارشان را گذاشتند.
کمی شرایط سخت بود اما عشق کار خودش را کردهبود!
*
آن روز که چوپان ده مانند چند روز گذشته شوخیاش گرفتهبود و فریاد زد گرگ آمد گرگ آمد و کسی نیامد ، مراسمشان برگزار شد.
*
میهمانی با شکوهی بود ازدواج سگ گله و گرگ زیبا!
زیبا از ۷ سنگ
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

