تبليغاتX
٭ پـــــــــــــــرت ٭

چهارشنبه 28 تیر1385


مــــــــوج


ما زنده به انیم که ارام نگیریم

                                  موج ایم که اسودگی ما عدم ماست

پ.ن:ما زنده ایم؟
       ما اسوده ایم!
       ما در عدم زنده ایم!
       یا ما فکر می کنیم که زنده ایم. 

نوشته شده توسط محمد حسینی در 5:41 بعد از ظهر | موضوع: پـــــــرت
• لينک ثابت   • 


       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -        

دوشنبه 26 تیر1385


پدرم!

وقتی دبیرستان بودم پدرم هیچ چیز متوجه نمی شد.
الان ۵ سالی می گذره.
پدرم خیلی چیزا یاد گرفته.
متعجبم چطور در این مدت کوتاه این همه پیشرفت کرده!

نوشته شده توسط محمد حسینی در 3:53 قبل از ظهر | موضوع: عمومی
• لينک ثابت   • 


       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -        

جمعه 23 تیر1385


مرا با خود ببر...

مرا با خود ببر
به دور دست
به ان ور تنهایی
به جایی که در غم مرگ تزویر مردان چهره نمایاندند

نوشته شده توسط محمد حسینی در 10:52 قبل از ظهر | موضوع: پـــــــرت
• لينک ثابت   • 


       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -        

سه شنبه 20 تیر1385


واسم دعا کن!

می خوام یه چند روزی خونه بمونم حوصله هی چی و ندارم
می خوای منو نبینی
نه هیچ کس و
چرا؟
نمی دونم داره بازم می یاد سراغم
محمد نگرانم می کنی
نه اما برام دعا کن
می دونی من دق می کنم
نه برو زندگی تو بکن منم خوب می شم حالا که سالمم
محمد...
بیا بریم خونمون بقلت کنم خوب می شیا
نه دوست دارم اما...
اما چی دیگه دوسم نداری
ترو خدا ... اینجوری نکن من خودم الان به اندازه ی کافی داغون هستم
باشه.. من خفه میشم اما قول بده زود خوب شی
باشه واسم دعا کن

 

نوشته شده توسط محمد حسینی در 4:15 قبل از ظهر | موضوع: پـــــــرت
• لينک ثابت   • 


       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -        

شنبه 17 تیر1385


که می داند...

افکاری بچگانه
اندامی بالغ
کدامین را باور کنم
آیا حقیقت دارم
که می داند...
اشفته اذهانی
بسته چشمانی
روزی بی هدف
گرمایی که هر لحظه نزدیک می شود
آیا حقیقت دارد
وبازهم... نمی دانم
له می کند مرا
نمی داند مرا
کاش می دانست
به که بگویم
اشفته اذهانی
بسته چشمانی
در حال انقراض است
به که بگویم
کاش می دانست مرا
می بوسمش
گرمایش در برم می گیرد
که می داند
می چکد از لبش
کاش دوستم داشت
اول زیباییم
بعد اندامم
و... اخر روحم
گرمایش در برم می گیرد
و حالا دوباره...
برای همیشه بوسه هایش نوازشم خواهد داد
برای همیشه با من خواهد ماند
دوستت خواهم داشت دوزخ
نوشته شده توسط محمد حسینی در 10:46 قبل از ظهر | موضوع: شـــعر
• لينک ثابت   • 


       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -        

چهارشنبه 14 تیر1385


اینو بخون!

يه قالب گل و بلبل براي بلاگم ميزارم
به جاي اين که از زشتي بنويسم ,چارتا مطلب از دوست دارم و از اين حرفا مي نويسم
واسه اهنگم ,لاو استوري رو انتخاب مي کنم
يا اصلا چطور يه وبلاگ اموزش هک بزنم ,يا چنتا برنامه واسه دانلود و اسمشم مي زارم مجمع الجزاير دانلود.
خيلي خوب چشمام و مي بندم...
نمي بينم دارن با فلسطينيها ,عرااقيها... چي کار مي کنن
نمي بينم به اسم اسلام دارن با ملت چي کار مي کنن
نمي بينم جلوي مسجد رسالت ,پارک دانشجو... چه خبره
نمي بينم تو صفحه جامعه روزنامه شرق هر روز يه مطلب راجع به همسر کشيه
نمي بينم بيشتر از 90 در صد رفيقام به چي فکر مي کنن
نمي بينم اون شب تو مهموني خداي ملت چي بود
نمي بينم فلاني يه دختر بد بخت و چند روز خونشون نگه داشت و دخترک خوشحال بود يه سقف بالا سرش
نمي بينم تو دانشگاه به جاي صحبت از درس و اين حرفا ,صحبت از اينه که فلاني عجب تيکيه
  نمي بينم سي دي فقر و فحشا رو
مي رم سي دي ار اند بي يا نيو سول مي بينم " من زن تو بدست مي يارم بدون اينکه واسه تو مهم باشه"
نمي بينم...

هي لعنتي فکر کردي مي نويسم که تو نظر بدي بگي ايول
اگه اينجوري بود که من واسه يه شعر از انجمن شعر اخراج نمي شدم و از طرف حراست بهم اختاريه نمي دادن
اگه اينجوري بود مي رفتم بنيامين و هاکان و از اين مزخرفات گوش مي کردم و زمزمه ي کردم :
دستم بهت برسه مي کشمت(نمي دونم چرا ,شايد چون که بهم گفتي دوستم داري و بعد چند وقت که من يه دوست دختر تازه پيدا کردم تو ه با هام قاطي کردي(

نمي بينم مردم خوابشون برده
نمي بينم
منم مثل تو خودم و مي زنم به خواب

اينجوري خوبه...
نه لعنتي من رام نمي شم
من گستاخم, يک هنجار گريز
همو نا که تو جامعه بهشون مي گن مطرود
با اينکه بهم فحش مي دي ولي بازم ممنون که بي تفاوت رد نمي شي,اميدوارم هميشه همينطور با جرات باشي
مي دونم بازم مي گي چرت مي نويسي اما ...

نوشته شده توسط محمد حسینی در 3:42 بعد از ظهر | موضوع: عمومی
• لينک ثابت   • 


       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -        

چهارشنبه 14 تیر1385


نمی دانم...

می نویسم صورت شیطانی خود را و سیرت مسیحایی ترا!
به تصویر می کشم الت تناسلی ات را.
نمی دانم چرا نمی توانم مسیحایی بنوازم...

نوشته شده توسط محمد حسینی در 0:27 قبل از ظهر | موضوع: پـــــــرت
• لينک ثابت   • 


       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -        

سه شنبه 13 تیر1385


یه جای دیگه...


اینجا هم می نویسم ...
پ.ن:وقتی احساس می کنی به اندازه کافی خونده نشدی بازم پینگ می کنی.

نوشته شده توسط محمد حسینی در 3:10 بعد از ظهر | موضوع: عمومی
• لينک ثابت  


       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -        

شنبه 10 تیر1385


حرامزاده


به کودک حرامزاده اش نگاهی کرد ,از چشمانش اشک سرازیر بود.ساعت ها بود که کودک می گریست.
کاش انقدر گریه می کرد که می مرد.نگران اینده ,مردد به جبر سرنوشت...
ساعت ها بود که مادر می گریست,بیست و دو سال زحمت و حالا هیچ.اشک از چشمانش سرازیر بود.
طناب دار به گردنش نشست,چقد مناسبش بود,
او باید قصاص می شد.
به جرم گناه یا به جبر گاه,حال چه تفاوتی می کرد.
مادر جان دادن حرام زاده اش را تنها نظاره می کرد...

 

نوشته شده توسط محمد حسینی در 6:31 بعد از ظهر | موضوع: داستان
• لينک ثابت   • 


       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -        

پنجشنبه 8 تیر1385


حرفامو گوش کن!

 

گوش کن!

عزيزم دفعه آخرت باشه که بهم ميگي حرفاتو گوش کنم.ويالا با دندونام خرخر تو  مي جو ام
باشه؟

نوشته شده توسط محمد حسینی در 1:23 قبل از ظهر | موضوع:
• لينک ثابت   • 


       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -        

شنبه 3 تیر1385


لعنت به عشق...

بهش گفت یه شرط داره که باهات بمونم.
پسرک پرسید چه شرطی؟
گفت:اگه می خوای باهات بمونم باید مثل سگ برام پارس کنی!
تاملی کرد و سه بار پارس کرد.بعد خودش انداخت جلوی پاش روی زمین غلتید و با زبونش کفشاشو تمیز کرد.
پسرک زانو زد و گفت حالا باهام می مونی؟
باید چی کار می کرد؟
رفت لب پنجره در حالی که زیر لب با خودش می گفت:
لعنت به عشق...
حالا اون داشت به ارومی و با لذت خودش رو پرت می کرد پایین.

کات... سکانس بعد تو جهنم.

نوشته شده توسط محمد حسینی در 12:32 بعد از ظهر | موضوع: داستان
• لينک ثابت   • 


       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -